تبليغاتX
فردای عشق
 

فردای عشق

 
 

خدای بزرگ را شاکریم و از او معذرت میخواهیم از جانب انکه بنده خوبی برایش نبوده ایم

 
 
سعید
سعید

سلام به دوستان...

بعد 333 روز برگشتم
امیدوارم شور و شوق قبلیم رو دوباره به دست بیارم
nazila_asheg2@yahoo.com

 

موضوعات

عاشقانه

عارفانه

داستان

تبریک

تسلیت

اخبار

نظرات و انتقادات و پیشنهادات

خبر از خودم

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

تنهاترین

عاشقانه(نازیلا)

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

سرزمین عاشقها

فقط برای تو مینویسم

مجوز برای کشتن

عشق آتشین

عاشقی دروغه

نی نی بلا

آفتابگردون

عكسهای ناب عاشقانه

کلبه آزادی فاطیما

فردای من

غبار عشق(مهربون)

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

333 روز بعد ...

کاشکی دروغ باشه...که اون یکی رو جز من داشت اون چشای روشن داشت...

یک سال گذشت ...

رمضان خوش اومدی،ولی ...

به چه می اندیشی؟!

تصادف

تولدم مبارک

عیدتون مبارک بخونید بعد نظر بدید

نگاه آهو

خداحافظ

 
 

333 روز بعد ...

سلام

خوبین؟

333 روز میشه که آپ نکردم

الان هم که دارم آپ میکنم یه جورایی التهاب دارم که آپ کنم یا نه؟

این 33۳ روز مثل همه سال ها وماه ها و روز ها کلی اتفاق برام افتاده

کنکور دادم

 قبول شدم  

توی عشق و عاشقی کم آوردم 

خدا رو شکر عزا نداشتیم وهمش عروسی بود

کلی ایده های جدید توی ذهنم اومده

کلی دوستای جدید پیدا کردم

رفتارم با خیلی ها عوض شده و خیلی چیزهای دیگه

خوب خیلی از دوستان من روفراموش کردند وچون من بهشون سر نمیزدم به من سر نزدند

ولی بودند دوستایی که همیشه لتف داشتند وبه من سر زدن

از همشون ممنونم و اینجا قول میدم جبران کنم

از این به بعد دیگه وبلاگ رو با حال تر میکنم میرسم بهش

کاری میکنم همه دوستان توی  پیوندام باشن

فعلا همین قدر روداشته باشین بازم میام

به همتون سر میزنم

فراموشم نکنید

 

راستی یه چیز دیگه

نظرات و انتقادات و پیشنهاداتون رو عرضه کنید

غلت املایی هم داشتم دیگه ببخشید

پنجشنبه هفتم شهریور 1387 |

 

کاشکی دروغ باشه...که اون یکی رو جز من داشت اون چشای روشن داشت...

 

اون چشای روشن داشت

اون یکی رو جز من داشت

من تو حسرتِ موندن

اون خیال رفتن داشت

 

اون یهو با من بد شد

از کنار من رد شد

من یا تازه وارد؟،اون

بینمون مردّد  شد

 

قلبمو بهم  پس  داد

پیش من با اون دس داد

رفت و یادگاریشم

اسم مثلِ هیچ کس داد

 

اون تمام هستیم بود

لحظه های مستیم بود

اون روزای عمرم بود

تو ساعتِ دستیم بود

 

اون تو شهرتش گم شد

رام حرف مردم شد

عین قصّه آدم

حیف-اسیر گندم شد

 

اون با من غریبی کرد

کارای عجیبی کرد

اون مقدسه    اما

 جنگای صلیبی کرد

 

اون منو زِیادِش برد

عشقِ من تو رویاش مُرد

تنها با سه تا جمله

تنها با دوتا برخورد

 

اون منو به دریا داد

به رقیبِ من جا داد

اون یهو به یه مهمون

قولِ صبحِ فردا داد

 

اون برنده شد شاید

دل می گه برم باید

فال قهوه هم می گفت

دیگر او نمی آید

 

 

دسته گل فرستادم

تا بیفته به   یادم

من یه برگ پائیزی

روی قایق  ِ بادم

 

پادشاهه اون حالا

عین ماهه اون حالا

من همون پلنگم که

هی میخواد بره بالا

 

اون نشسته تو قصرش

با قرارای عصرش

من   تو خلوتم  تنها

خیره به دوخط - نثرش

 

اون چشاش پر از غم بود

اون یه  ماه مبهم بود

دریاهام  خبر داشتن

زیبا مالِ مریم بود

 

تو چشاش دیگه غم نیست

ماهه اما مبهم نیست

عاشقا بیاین دیگه

زیبا مال مریم نیست

 

اون چشای روشن داشت

اون یکی رو جز من داشت

من تو حسرتِ موندن

اون خیال رفتن داشت

 

 

کاشکی دروغ باشه           این حرفهایی که شنیدم

خیلی وقته که من               چشمهای زیباتو ندیدم

یکی میگه دوستم داریََِ         یکی میگه خیلی بدی

تو بیا پیشم بمون تا بگم باز  که زیبا شده مال خودم

 

دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 |

 

یک سال گذشت ...

بسم الله گفتم و شروع کردم

نمیدونستم میخوام چی کار کنم و برای چه و چرا و از چه بنویسم

ولی شروع کردم

با اشتباهی بزرگ فردایی ساختم و اسمش رو گذاشتم فردای عشق

و حالا این فردا هنوز هم نرسیده ولی یک ساله شده

نمیدونم چرا حس بدی به فردا پیدا کردم

از فردا میترسم حتی از فردای عشق

برمیگردم به یک سال پیش

تازه با بلاگفا آشنا شدم و هیچ کسی رو نمیشناسم

شاید یه تصمیم گیری عجولانه یا شاید یه احساس مخفی من رو بر آن کرد تا

فردای عشق رو انتخاب کنم

راستش میخوام دیگه به فردا فکر نکنم

میخوام همین جا و همین لحظه توی (به قول بعضی ها) تولد وبلاگم اسم وبلاگ رو تغییر بدم

خیلی خیلی فکر کردم...اسمهای گوناگون توی ذهنم میاد...

صحرایی پر از ماتم-دل من-منهای تو-خودت و خودم-بی تو تنها –امشبی از جنس دیشب-شروع کن از اول-ابتدای دل شکستن-انتهای جاده عشق-غمکده تو دل من-آسمون پر از ستاره ولی بی تو-شبی زیبا پس از روزها-عمق سینه ام-رسوب خاطرات-چشمان اقاقی-دلت جای کیه؟-جدا نشو از من-خدای من سلام-مهمانی عشاق-سلام تا عشق-نگاهی شروعی انگیز و ...

هیچ کدومش به دلم نمیشینه

راهنماییم کنید تا بتونم اسمی مناسب و هماهنگ با مطالب وبلاگم انتخاب کنم...

 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 |

 

رمضان خوش اومدی،ولی ...

سلام ماه خوبم؛ماه قشنگم؛بهترین ماه سالم؛بهترینی میون بهترینها

خوش اومدی

صفا آووردی

ولی بعضی ها ناراحتن

آخه میدونی چیه؟                واسه سحری چیزی ندارن

با همون یه لقمه نون پنیر؛خودشون رو سیر میکنن البته سعی میکنن سیر بشن ولی سیر نمیشن

خیلی خوبه.آخه میدونی چیه.ماه رمضونه دیگه دغدغه اینکه ناهار چی داریم نیست.همه روزه هستن.ولی این بچه کوچیکه که...

افطار داره نزدیک میشه.

-مامان افطار چی داریم؟

- پسرم همه چی داریم: سوپ؛چلو کباب؛کنارش دوغ،ماست موسیر،خرمای اعلا؛خیارشور؛سالاد از همه نوعش؛بامیه و زولبیا                       

  انگاری بابات اومد دستش پره.برو کمکش.

-وای بابا این همه خوردنی.از این نون خوشمزه ها هم خریدی!وای چه قدر خوش میگذره.

_انگاری نوشابه کم اومده؛بدو دو تا نوشابه بگیر بیا افطار کنیم

 

میرم نوشابه بخرم.فضولیم گل کرد.در خونه همسایه بازه.یواشکی میرم تو.نکنه من رو بینن.یواشکی گوش میدم...داره صدای پریسا میاد...

 

-مامان افطار چی داریم...

-همه چی دخترم...

-چی؟

-یه کمی سوپ درست کردم.یه کمی هم سیب زمینی سرخ کردم.نون لواشها رو بذار لای سفره؛الان بابات میاد.افطاری نزدیکه...

بابات اومد

 

 

 

خودم رو کنار میکشم تا منو نبینن

-بابا خوش اومدی.خسته نباشی

ولی دستاش خالیه.چیزی نخریده.فکر کنم همین ها براشون کافیه.شاید رژیم دارن...یه سرک میکشم توی اتاق.یه سفره کوچیک،چند تا نون لواش و نمک و آب و سیب زمینی های سرخ کرده و سوپ هم اظافه میشن.

 

میرم بیرون دوتا نوشابه میگیرم.یکیشون رو میذارم جلوی درشون و در رو میزنم و میرم خونه.

-چرا یکی خریدی.

-یکی کافیه.بقیه پول لازممه

-با خرما افطار میکنم.یه بغض توی گلومه.میخوام گریه کنم ولی....

خدا چی کار میشه کرد...تو بگو...

 

 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 |

 

به چه می اندیشی؟!

قصه غصه ما

تو در آن رخت سپید،با دو صد عشق و امید

عازم خانه بختت شده ای

همه جا هلهله و شادی و شور،                                         همه جا غرق به نور

دست زیبای تو در دست دگری است

و دل تنگ من از غصه                                                چو یک کاسه خون

از کنارم چو غریبان دگر میگذری،خوش و بش میکنی و می پرسی که چرا غمگینی؟

و به چه می اندیشی؟!

      تو بگو ای همه هستی تو بگو

تو بگو؛ای که عروس دگرانی؟تو بگو؟

تو بگو؛من به چه می اندیشم و چرا غمگینم؟!...

 

 

یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 |

 

تصادف

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.

مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

یکشنبه هفتم مرداد 1386 |

 

تولدم مبارک

ترکی: باخ گولوم گََلدی باهار

آشدی بولاخلار گوزینی

یاریوین اما بو گوز یاشلاری باغلار گوزینی

گوخورام سَنسیز اولَم آغلیراسان آرخام جا

آخی اولسم مَلییم کیم سیلَر آغلار گوزیوی

نَه قََََدر گوزلمیشم

نَه قدر سیزلامیشام

گوز یاشین گیزلمیشم

نِئجه یالقزلامیشم؟

آه نِئجه یالقیزلامیشم؟

 

بو کونول دفتریمَ دردی کَدر یازدی فَلک

بو غریب طالَعیمَ گوی کی نَلر یازدی فلک

..........................................

فارسی: گلم ببین بهار اومد

چشمه ها جاری شدند

اما اشکهای چشم یار تو چشمهای او را خواهد بست

میترسم بدون تو بمیرم و تو گریان بمانی

آخر عشق من اگر من بمیرم چه کسی چشمهای گریان ترا پاک خواهد کرد

چه قدر منتظر مانده ام

چه قدر ناله کرده ام

اشکهای چشمم را پنهان کرده ام

چه طور تنها شده ام؟

آه که چه طور تنها شده ام؟

 

روزگار در این دفتر خاطراتم  درد را کدر نوشته است

بیا و ببین که روزگار چه ها در طالع غریبم نوشت

 

چهارشنبه سی ام خرداد 1386 |

 

عیدتون مبارک بخونید بعد نظر بدید

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین

سال نـــــــــــــــــــــــــــو مــــــــبارک

ان شـــــاءالله که عیـــــــــد خوبی داشتین

سالی سر شار از سلامتی،سعادت،سرافرازی، سرور، سرزندگی ، سر خوشی و سرمدی برای همه آرزو میکنم.

اولین آپ سال 1386

میدونم دیره ولی بالاخره آپ کردم.سال قبل در مدت 7 ماه وبلاگم فعالیت کرد و در این مدت 650 نفر از وبلاگم بازدید کردند و 250 عزیز نظرات خودشون رو در مورد مطالبم ارائه کردند. در این مدت تعداد 26 پست در وبلاگم ثبت شد و به نظر خودم بهترین پست سال قبل قایق تنهایی بود.حالا شما هم میتونید نظرتون رو در مورد بهترین پست سال 1385 بدبد

به نظر شما بهترین پست سال قبلم کدوم پست بود؟

سال قبل بیشترین انتقادی که از من میشد این بود که همش از بی وفایی مینویسم.امسال حتما اینگونه نخواهد بود.

شما هم دعا کنید من در سال جدید کمترتر بی وفایی ببینم. اما به عنوان اولین آپ سال 1386 پست پایین را تقدیم تموم با معرفتهای گل میکنم...

باز هم منتظر نظرات،انتقادات و یشنهادات شما هستم.

 

رازهاي يك زوج خوشبخت

توافق كنيد كه به احساسات يكديگر توجه داشته باشيد حتي اگر با اين احساسات موافق هم نباشيد.

يكديگر را بدون قيد و شرط دوست بداريد و مسؤوليت حل اختلافتان را به عهده بگيريد.

تمام عوامل ايجاد اختلاف را پيش از آن كه با همسرتان مطرح كنيد در نظر بگيريد.

اختلافات را در لحضه به پايان برسانيد و محدودش كنيد.كوتاهي هاي گذشته را پيش نكشيد.

تكه كلام هاي زير را در گفتارتان حذف كنيد:(تو بايد كه)،(تو نبايد كه)،(تو هرگز)،(تو هميشه)،(من نميتوانم كه)و...

هنگام جر و بحث،بحث هاي حاشيه اي را پيش نكشيد و بحث را معطوف به مسئله مورد اختلاف كنيد.

به جاي حمله به يكديگر و توهين،روي مطلب مورد اختلاف خود تمركز كنيد.

از يكديگر بخواهيد كه زماني را صرف فكر كردن براي حل اختلاف مورد نظر كنيد.

اگر چه همسرتان هميشه بر حق نيست اما او را عامل مثبتي به حساب بياوريد كه در زندگي شما نقش مهمي دارد.

سعي نكند كه فكر همسر تان را بخوانيد اگر مطمئن نيستيد كه منظورش از گفتن آن مطلب چه بوده از او توضيح بخواهيد.

به خاطر داشته باشيد كه حل اختلاف مهمترين است،نه آن كه كسي برنده و كسي بازنده است.هر دو نفر شما برنده هستيد،شما در يك تيم هستيد،نه دو تيم مخالف و رقيب.

اين رازها را به كار ببريد و تمرين كنيد تا در اختلافات زناشويي به عدالت رفتار كنيد و با يكديگر به توافق برسيد.

 

 

این رو هم تقدیم میکنم به تنها کسی که دوستش دارم

سه شنبه هفتم فروردین 1386 |

 

نگاه آهو

آهو از کجا فهمید باید از تو یاری خواست؟

از پناه تو باید سایه ای بهاری خواست؟

آهو از کجا فهمید با تو میشود آرام

با نگاه تو آهو پیش پای تو شد رام

تو به مهربان بودن شهره در زمین بودی

مهربان فراوان بود مهربان ترین بودی

می دهی نجات از مرگ آهوی فراری را

می کنی جد از او ترس و بیقراری را

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 |

 

خداحافظ

سلام

این سلام آخرین سلام منه به تموم دوستایی که توی این هفت ماه من رو تنها نذاشتند و با سر زدناشون و نظرات زیباشون و تشویق های بی انتهاشون و قدمهای باصفاشون و قلبهای با وفا شون من رو در زیباتر کردن وبلاگم کمک کردند.این سلام سلامیست که بوی خداحافظی میده.

خداحافظ سال 1385

سالی که اصلا" برام خوب نبودی.سالی که پر از غم و اندوه بودی و سالی که گذشتی و به پایان رسیدی ...

باز هم خدای خویش را شاکریم.شاکریم چون تو میروی و او خواهد آمد.

و من منتظر خواهم بود تا سلام اولم را به او بگویم و امیدوارم او مانند تو نباشد.منتظرم تا تو بروی و این اولین باریست که از رفتن خوشم می آید...

.......................................................................................................

به تموم دوستان عزیزم فردا شهادت پیامبر بزرگوار اسلام و امام حسن مجتبی رو تسلیت عرض میکنم

شنبه بیست و ششم اسفند 1385 |

 

فراموش شده

گفتم:يه حرفي بهت ميگم هيچوقت نميتوني  فراموشش كني.

نذاشت حرفم رو بزنم و گفت: يه حرفي بهت ميگم اگه تونستي فراموشش كن:

دوستت دارم

تو راست ميگفتي.من نتونستم اين حرف تو رو فراموشت كنم ولي نميدونم چرا تو به راحتي گفته خود را فراموش كردي...

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 |

 

مهمونی عشق

يادمه توي مهموني خانواده عشق

من و تو رو هم دعوت كردن

ولي از بس مهمون زياد بود

غذا كم اومد

ولي ما گرسنه نمونديم

چون من غم خوردم و تو ...

 

 

 

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 |

 

یا حسین

زندگي عشق است،افسانه نيست

آنكه عشق را آفريد،ديوانه نيست

عشق آن نيست كه تو در كنارش باشي

عشق آنست كه تو به يادش باشي

 

 

یکشنبه یکم بهمن 1385 |

 

کدامین را باور کنم؟!

 

به من آموخته اند كه عشق و دوست داشتن فقط در شعر زيباست ولي در بازي زندگي بسي دشوارتر از اينهاست .

پدرم عشق را بازي با آتش و مادرم تعبيري چون راه رفتن روي يخ كرده است.

كدامي را بايد باور كنم؟

به قلبي كه صادقانه به من هديه شده است يا تعبير و تفسير عشق را؟

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 |

 

مغز و قلب

داشتم با خودم فكر ميكردم كه اگه تو را ديدم به تو چي بگم.

قلب گفت:بگو دوستت دارم.

چشم گفت:بگو در فراقت گريه ميكنم.

بيني گفت:بگو بوي تو را در گلستانها ميشنوم.

پا گفت:بگو با تو قدم خواهم زد.

دست گفت:بگو دست تو را خواهم گرفت.

گوش گفت:بگو حرفهاي دل تو را خواهم شنيد.

مغز گفت:در مقابل او سكوت كن.

وقتي ترا ديدم به حرف دلم گوش كردم و گفتم:دوستت دارم.

ولي تو چيزي نگفتي و مرا ترك كردي

و من با خود گفتم:اي كاش سكوت ميكردم...

ولي ميدانم اگر به من علاقه اي داشتي

هيچوقت تركم نميكردي

و اين واقعيت را جز مغز هيچ عضوي از بدنم نپذيرفت...

پنجشنبه چهاردهم دی 1385 |

 

Weblog Themes By Pars Theme